close
تبلیغات در اینترنت
بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه
شنبه 24 آذر 1397
تاریخ امروز :

تدبر در قرآن آیه قرآن

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 دریافت رایگان نرم افزار جامع پیرامون ولایت فقیه مطالعه بیشتر

جمعه 04 اردیبهشت 1394 بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

جمعه 07 فروردین 1394 بایسته های اخلاقی در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

جمعه 10 تیر 1390 مديريت و اخلاق مديران در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

چهارشنبه 11 خرداد 1390 امامت حضرت علی در آئینه سنت مطالعه بیشتر

یکشنبه 08 خرداد 1390 جلوه های بلاغت در نهج البلاغه مطالعه بیشتر

سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 سيماي امام علي(ع) در مثنوي معنوي مطالعه بیشتر

دانشنامه ی امام علی (ع)

معرفی برترین پایگاه های مجازی اهل بیت (س)

ذکر ایام هفته

موضوعات

  • بایسته های اعتقادی (امامت) در نهج البلاغه

    نظرات:

     

    امامت و پیشوایی بعد از پیامبر ص

     

    واژه «امام» به معنای پيشوا است. كسى كه عده‏اى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل باشد يا باطل و گمراه ؛ لذا در قرآن چنین آمده است : فقاتلوا أئمه الکفر (توبه 12) پس با پيشوايان كفر بجنگيد.

    امامت در اصطلاح ناظر به پیشوایی و رهبری امت بعد از پیامبر ص است که اهل سنت آن را جزو فروع دین و شیعه آن را جزو اصول دین می داند. رهبری امت بعد از پیامبر از دو جنبه قابل بررسی است : یکی رهبری سیاسی و اجتماعی و دیگری رهبری علمی و مرجعیت دینی که ما به تفصیل به بررسی آن دو می پردازیم :

     

    1- امامت به معنى رهبرى اجتماع‏ (رياست عامه)

    شيعه و سني قبول دارند كه اجتماع بعد از پيامبر نيازمند به يك زعيم و رهبر عالى و فرمانده است . با این تفاوت که شیعه معتقد است این رهبر انتصابی است و توسط پیامبر به وحی الهی تعیین می گردد اما سنی قایل است که پیامبر ص کسی را برای بعد از خود تعیین نکرده است و مردم خود باید آن را انتخاب کنند .

    امامت و رهبری سیاسی و اجتماعی مردم نزد اهل سنت جایگاهی بشری و دنیایی همانند رییس دولت است اما جالب آن است که اینان ارتکاب فسق و فجور ، غصب اموال و کشتن نفوس مردمان را مانع از رهبری نمی دانند و حتی قیام بر علیه چنین حاکمی را جایز نمی دانند .

    باقلاني در التمهید ، ص 181 ، می نویسد :

    امام با فسق و ظلم و غصب اموال و کشتن مردمان و تضییع حقوق و تعطیل حدود الهی ، خلع نمی گردد و قیام بر علیه چنین حاکمی واجب نیست بلکه باید او را موعظه و نصیحت کرد و او را از خدا ترساند .

    تفتازاني نیز در شرح العقائد النفسیة ، ص 185 می نویسد :

    و امام به فسق یا عدم اطاعت خدا و ظلم عزل نمی شود چراکه فسق و ظلم از ائمه و امراء بعد از خلفاء راشدین بسیار دیده شده است علی رغم این، گذشتگان از آنان اطاعت می کرده اند و نماز جمعه و اعیاد را به اذن آنان می خوانده اند و برآنان خروج نمی کرده اند .

    برخی کلمات حضرت امیر ع در نهج البلاغه ناظر به چنین جایگاه در مساله امامت است که در مثل خطبه سوم نهج البلاغه یعنی خطبه شقشقیه بدان اشاره فرموده است که در ادامه متن آن خواهد آمد . و یا در نامه 62 که به مردم مصر نگاشته است حضرت می فرمایند :

    اما بعد خداوند سبحان محمد را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان، و گواه و حافظ آئين انبياى او باشد. چون او-  كه درود بر او باد-  از جهان رخت بربست، مسلمانان در باره امارت و خلافت بعد از او به منازعه بر خاستند.

    به خدا سوگند هرگز فكر نمى‏كردم، و به خاطرم خطور نمى‏كرد. كه عرب بعد از پيامبر، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمى‏كردم آنها آن را از من دور سازند

    تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان بود كه با او بيعت كنند، دست بر روى دست گذاردم تا اين كه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مى‏خواهند دين محمد را نابود سازند.

    در اينجا بود) كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگى دنيا است، كه زايل و تمام مى‏شود. همان طور كه «سراب» تمام مى‏شود و يا همچون ابرهائى كه از هم مى‏پاشند. پس براى دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد

    ...از اين اندوهناكم كه بى‏خردان، و تبهكاران اين امّت، حكومت را به دست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگى كشند، با نيكوكاران در جنگ، و با فاسقان همراه باشند.

    متن خطبه سوم نهج البلاغه معروف به شقشقیه :

    به خدا سوگند، او (ابو بكر) رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه خوب مى-  دانست، من در گردش حكومت اسلامى هم چون محور سنگهاى آسيايم (كه بدون آن آسيا نمى‏چرخد). (او مى‏دانست) سيلها و چشمه‏هاى (علم و فضيلت) از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان (دور پرواز انديشه‏ها) به افكار بلند من راه نتوانند يافت

    پس من رداى خلافت را رها ساختم، و دامن خود را از آن در پيچيدم (و كنار گرفتم) در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه: با دست تنها (با بى ياورى) به پا خيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آورده‏اند صبر كنم محيطى كه: پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.

    (عاقبت) ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است، لذا شكيبائى ورزيدم، ولى به كسى مى‏ماندم كه: خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلويش را گرفته، با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند.

    فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْبا

    تا اين كه اولى به راه خود رفت (و مرگ دامنش را گرفت) بعد از خودش خلافت را به پسر خطاب سپرد، (در اينجا امام به قول اعشى شاعر متمثل شد كه مضمونش اين است):

    كه بس فرق است تا ديروزم امروز

    كنون مغموم و دى شادان و پيروز

    شگفتا او كه در حيات خود، از مردم مى‏خواست عذرش را بپذيرند (و با وجود من) وى را از خلافت معذور دارند خود هنگام مرگ ، عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهره‏مند گرديدند

    (خلاصه) آن را در اختيار كسى قرار داد، كه مجموعه ای از خشونت ،سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود

    رئيس خلافت به شتر سوارى سركش مى‏ماند، كه اگر مهار را محكم كشد، پرده‏هاى بينى شتر پاره شود، و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مى‏كند.

    به خدا سوگند مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند، و من در اين مدت طولانى، با محنت و عذاب، چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم.

    سرانجام روزگار او (عمر) هم سپرى شد ، و آن (خلافت) را در گروهى به شورا گذاشت، به پندارش، مرا نيز از آنها محسوب داشت

     پناه به خدا ز اين شورا (راستى) كدام زمان بود كه مرا با نخستين فرد آنان مقايسه كنند كه اكنون كار من بجايى رسد كه مرا همسنگ اينان (اعضاى شورا) قرار دهند لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزيدم (و طبق مصالح مسلمين) در شوراى آنها حضور يافتم

    بعضى از آنان بخاطر كينه‏اش از من روى برتافت، و ديگرى خويشاوندى را (بر حقيقت) مقدم داشت ، اعراض آن يكى هم جهاتى داشت، كه ذكر آن خوشايند نيست.

    بالاخره سومى به پا خاست او همانند شتر پر خور و شكم برآمده همى جز، جمع‏آورى و خوردن بيت المال نداشت

    بسته‏گان پدريش به همكاريش برخاستند، آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به علف‏زار بيفتند، و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند، براى خوردن اموال خدا دست از آستين برآوردند، 

    اما عاقبت يافته هايش (براى استحكام خلافت) پنبه شد، و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سر انجام شكم‏خوارگى و ثروت اندوزى، براى ابد نابودش ساخت

     ازدحام فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرف مرا احاطه كردند، چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم، دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زير پا له شوند، آنچنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردايم از دو جانب پاره شد

    مردم همانند گوسفندانى (گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند) مرا در ميان گرفتند، اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى پيمان خود را شكستند ، گروهى (به بهانه‏هاى واهى) سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرون رفتند و دسته‏اى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت حق سر پيچيدند (و جنگ صفين را براه انداختند)

    گويا نشنيده بودند كه خداوند مى‏فرمايد: «سرزمين آخرت را براى كسانى برگزيده‏ايم كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشد، عاقبت نيك، از آن پرهيز كاران است» (سوره قصص: 83)

    چرا خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند، ولى زرق و برق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را فريفته بود

    آگاه باشيد بخدا سوگند، خدائى كه دانه را شكافت ، و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گرداگردم را گرفته، و به ياريم قيام كرده‏اند، و از اين جهت حجت تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علماء و دانشمندان (هر جامعه) گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان  سكوت نكنند، من مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و آخر آن را با جام آغازش سيراب مى‏كردم (آن وقت) خوب مى‏فهميديد كه دنياى شما (با همه زينتهايش) در نظر من بى ارزش‏تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد .

    هنگامى كه امير المؤمنين (ع) به اين جاى سخن رسيد، مردى از اهالى عراق برخاست، و نامه‏اى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مى‏كرد (پس از فراغت از نامه)، ابن عباس گفت اى امير مؤمنان چه خوب بود، سخن را از جائى كه رها كردى ادامه مى‏دادى ولى امام (ع) در پاسخش فرمود: هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ «هيهات» اى پسر عباس «شعله‏اى از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست»

    شقشقه : شش مانندی که شتر هنگام خشم و خروش از دهان بیرون می آورد

    هدیر : بانگ شتر و کبوترعل

    ابن عباس مى‏گويد: بخدا سوگند من هيچگاه بر سخنى هم چون اين گفتار تأسف نخوردم، كه امام (ع) نتوانست تا آنجا كه خواسته بود ادامه دهد.

    در انتساب این خطبه به امام علی ع برخی شبهه کرده اند که در پاسخ صرفا به کلامی از ابن ابی الحدید معتزلی سنی اشاره می کنیم :

    شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید معتزلی ، ج 1 ، ص 204:

    شيخ و استادم ابو الخير مصدق بن شبيب واسطى در سال ششصد و سه هجرى براى من نقل كرد كه اين خطبه را نزد ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و چون به اين سخن ابن عباس رسيدم، ابن خشاب گفت:

    اگر من مى‏بودم و مى‏شنيدم ابن عباس چنين مى گويد، به او مى‏گفتم: آيا در دل پسر عمويت چيزى هم باقى مانده كه نگفته باشد كه چنين تأسف مى‏خورى و به خدا سوگند او كه از كسى فروگذارى نكرده و هر چه در دل داشته گفته است و فقط حرمت پيامبر (ص) را در اين خطبه نگه داشته است.

    مصدق مى‏گويد: ابن خشاب مردى شوخ طبع بود به او گفتم: يعنى مى‏گويى اين خطبه مجعول و ساختگى است گفت: به خدا قسم هرگز و من به يقين و وضوح مى‏دانم كه اين گفتار على (ع) است، همانگونه كه مى‏دانم تو مصدق پسر شبيبى.

    گفتم: بسيارى از مردم مى‏گويند اين خطبه از كلام خود سيد رضى است كه خدايش رحمت كناد. گفت: اين سخن و اين اسلوب و سبك چطور ممكن است از سيد رضى و غير او باشد ما به رسائل سيد رضى آشناييم، طريقه و هنر او را هم در نثر مى‏شناسيم و با همه ارزشى كه دارد در قبال اين كلام ارزشى ندارد، نه سركه است و نه شراب

    ابن خشاب سپس گفت: به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى ديده‏ام كه دويست سال پيش از تولد سيد رضى تأليف شده است و آنرا با خطهايى كه نويسندگانش را مى‏شناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند ديده‏ام و آنان پيش از آنكه نقيب ابو احمد پدر سيد رضى متولد شود مى‏زيسته‏اند.

    2- امامت به معنى مرجعيّت دينى و علمی

    دومین جایگاهی که شیعه برای امام و رهبر قایل است مرجعیت دینی و علمی یا کارشناس اسلامی از سوی خدا است .

    اهل سنت با وجود قرآن چنین مرجعی را لازم نمی دانند. دلیل آنان شعار معروفی است که خلیفه دوم آن را در آخرین روزهای پیامبر ص مطرح کرد که در قضیه قلم و دوات آمده است :

    «هنگامى كه وفات پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد، گروهى در خانه نزد او بودند، از جمله «عمر بن خطاب»، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بيائيد (و كاغذى بياوريد) تا براى شما مطلبى بنويسم كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد، «عمر» گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده! (و العياذ باللَّه سخنان ناموزون مى‏گويد!) قرآن نزد شما است، و همين كتاب الهى ما را كافى است!!

    در اين هنگام، در ميان حاضران در خانه، اختلاف افتاد، بعضى گفتند:

    بياوريد تا پيامبر نامه خود را بنويسد، تا هرگز گمراه نشويد، در حالى كه بعضى ديگر، سخن «عمر» را تكرار مى‏كردند! هنگامى كه سخنان ناموزون و اختلاف بالا گرفت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: برخيزيد و از من دور شويد!».

    قابل توجه اين كه، عين اين حديث را با مختصر تفاوتى «بخارى» نيز در «صحيح» خود آورده است. « صحيح مسلم»، جلد سوم،«كتاب الوصية»، حديث 22، صفحه 1259. « صحيح بخارى»، جلد ششم،( باب مرض النبى و وفاته)، صفحه 11.

    نقد شعار «حسبنا کتاب الله»

    اولا : هدایت گری قرآن به معنای عدم نیاز به تفسیر و مفسر نیست . چنانکه آموزشی بودن کتاب در دوره های مختلف آموزش به معنای عدم نیاز به استاد و معلم نیست .

    ثانیا : شواهد قرآنی بر عدم امکان فهم تمامی آیات از سوی مردم دلالت می کند :

    آل عمران 7 : اوست كسى كه اين كتاب [قرآن‏] را بر تو فرو فرستاد. پاره‏اى از آن، آيات محكم [صريح و روشن‏] است. آنها اساس كتابند و [پاره‏اى‏] ديگر متشابهاتند [كه تأويل‏پذيرند]. اما كسانى كه در دلهايشان انحراف است براى فتنه‏جويى و طلب تأويل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پيروى مى‏كنند، با آنكه تأويلش را جز خدا و ريشه‏داران در دانش كسى نمى‏داند. [آنان كه‏] مى‏گويند: «ما بدان ايمان آورديم، همه [چه محكم و چه متشابه‏] از جانب پروردگار ماست»، و جز خردمندان كسى متذكر نمى‏شود.

    طبق این آیه شریفه خداوند متعال به صراحت بیان می دارد که در قرآن پازلهایی قرار داده شده است که فقط خود او و راسخان در علم از آن آگاهی دارند .

    شاید بتوان گفت حکمت قرار دادن چنین پازلهایی در قرآن علی رغم توانایی باریتعالی به نزول آیات صریح و روشن آن باشد که مخاطب این کتاب خود را بی نیاز از مراجعه به راسخین در علم نداند .

    ثالثا : در آیات متعدد خود قرآن مردم را به تفسیر پیامبر ص ارجاع می دهد و اطاعت از کلام پیامبر ص را بر مردم لازم می داند :

    حشر 7 :  و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، بازايستيد و از خدا پروا بداريد.

    نحل 44 : و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى، و اميد كه آنان بينديشند.

    احزاب 36 : و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد و هر كس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهىِ آشكارى گرديده است.

    کلام پیامبر ص کلام خداست .

    نجم 3 و 4 : و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد! آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!

    ضرورت مرجع دینی و علمی در کلام امام علی ع

    خطبه 152 :

    پيشوايان، مدبران الهى بر مردمند و رؤساى بندگان اويند هيچكس جز كسى كه آنها را بشناسد و آن‏ها نيز او را بشناسند وارد بهشت نخواهد شد. و جز كسى كه آنان را انكار كند و آنان هم او را انكار كنند وارد دوزخ نگردد.

    خطبه 105:

    همانا بر امام واجب نيست جز آنچه را كه خدا امر فرمايد و آن، كوتاهى نكردن در پند و نصيحت، تلاش در خير خواهى، زنده نگهداشتن سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، جارى ساختن حدود الهى بر مجرمان، رساندن سهم‏هاى بيت المال به طبقات مردم، است.

    پس در فراگيرى علم و دانش پيش از آن كه درختش بخشكد تلاش كنيد، و پيش از آن كه به خود مشغول گرديد از معدن علوم (اهل بيت عليهم السّلام) دانش استخراج كنيد. مردم را از حرام و منكرات باز داريد، و خود هم مرتكب نشويد، زيرا دستور داده شديد كه ابتدا خود محرّمات را ترك و سپس مردم را باز داريد.

    مقایسه جایگاه علمی و معرفتی امام علی ع و سایر خلفا

    1- جایگاه امام علی ع

    (خطبه  189): أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ

    اى مردم پيش از آنكه مرا از دست دهيد  آن چه مى‏خواهيد بپرسيد كه من به راههاى آسمان از طرق زمين آشناترم

    (خطبه 175) : بخدا سوگند اگر بخواهم مى‏توانم هر كدام شما را از آغاز و پايان كارش و از تمام شئون زندگيش آگاه سازم، ولى از آن مى‏ترسم كه اين كار موجب كافر شدن شما به پيامبر (ص) گردد (در باره‏ام غلو كنيد) آگاه باشيد كه من اين اسرار را به خاصانى كه مورد اطمينان است خواهم سپرد... 

    پيامبر همه اينها را به من تعليم داده، و از محل هلاكت آن كس كه هلاك مى‏شود و جاى نجات كسى كه نجات مى‏يابد و پايان اين امر (خلافت) همه را به من خبر داده و از آن آگاهم ساخته است و هيچ حادثه‏اى بر من نمى‏گذرد جز اين كه آن را در گوشم فرمود و مرا از آن مطلع ساخت .

    پيامبر ص : أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا وَ هَلْ تُدْخَلُ الْمَدِينَةُ إِلَّا مِنْ بَابِهَا

    (خطبه 192= قاصعه) و قد علمتم موضعی من رسول الله ... :

    شما بخوبى موقعيت مرا از نظر خويشاوندى و قرابت و منزلت و مقام ويژه نسبت به رسول خدا مى‏دانيد، او مرا در دامن خويش پرورش داد: من كودك بودم او (همچون فرزندش) در آغوش خويش مى‏فشرد، و در استراحتگاه مخصوص خويش جاى مى‏داد، و بوى پاكيزه او را استشمام مى‏كردم، غذا را مى‏جويد و در دهانم مى‏گذاشت. هرگز دروغى در گفتارم نيافت و اشتباهى در كردارم پيدا ننمود

    از همان زمان كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از شير باز گرفتند خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مأمور ساخت تا شب و روز وى را به راههاى بزرگوارى و درستى و اخلاق نيك سوق دهد من همچون سايه‏اى به دنبال آن حضرت حركت مى‏كردم و او هر روز نكته تازه‏اى از اخلاق نيك را براى من آشكار مى‏ساخت و مرا فرمان مى‏داد كه به او اقتدا كنم، وى مدتى از سال، مجاور كوه حراء مى‏شد، تنها من او را مشاهده مى‏كردم و كسى جز من او را نمى‏ديد. در آن روز غير از خانه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم‏خانه‏اى كه اسلام در آن راه يافته باشد وجود نداشت، تنها خانه آن حضرت بود كه او و خديجه، و من نفر سوم آنها، اسلام را پذيرفته بوديم، من نور وحى و رسالت را مى‏ديدم و نسيم نبوت را استشمام مى‏كردم.

    من به هنگام نزول وحى بر محمد (ص) صداى ناله شيطان را شنيدم از رسول خدا (ص) پرسيدم: اين ناله چيست فرمود: «اين شيطان است كه از پرستش خويش مايوس گرديده. تو آنچه را كه من مى‏شنوم، مى‏شنوى و آنچه را كه من مى‏بينم مى‏بينى تنها فرق ميان من و تو اين است كه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير منى و بر طريق و جاده خير قرار دارى

    من همراه او بودم، هنگامى كه سران قريش نزد وى آمدند، گفتند: اى محمد (ص) تو ادعاى بزرگى كرده‏اى، ادعائى كه هيچكدام از پدران و خاندانت چنين ادعائى نكرده‏اند، ما از تو يك معجزه مى‏خواهيم اگر پاسخ مثبت دهى و آن را به انجام برسانى مى‏دانيم كه تو نبى و پيامبر هستى، و اگر انجام ندهى بر ما روشن مى‏شود كه ساحر و دروغگوئى»

    پيامبر (ص) پرسيد: «خواسته شما چيست» گفتند: «اين درخت را صدا بزنى كه از ريشه بر آمده جلو آيد و پيش رويت بايستد فرمود: «خداوند بر همه چيز توانا است، اگر خداوند اين عمل را انجام دهد آيا ايمان مى‏آوريد و به حق گواهى مى‏دهيد گفتند «بلى» فرمود «به زودى آنچه را مى‏خواهيد به شما ارائه خواهم داد و مى‏دانم كه شما به سوى خير و نيكى باز نخواهيد گشت، و در ميان شما كسى قرار دارد كه در درون چاه (بدر) افكنده خواهد شد، و نيز كسى است كه (نبرد) احزاب را به راه خواهد انداخت

    سپس صدا زد: «اى درخت اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مى‏دانى كه من پيامبر خدا هستم از ريشه از زمين بيرون آى و نزد من آى و به فرمان خداوند پيش روى من بايست» سوگند به كسى كه او را به حق مبعوث ساخت درخت با ريشه‏هاش از زمين كنده شد، پيش آمد و به شدت صدا مى‏كرد و همچون پرندگان به هنگامى كه بال مى‏زنند و صدائى از به هم خوردن شاخه‏هايش در هوا پراكنده مى‏شد، تا آنكه پيش آمد و در جلوى رسول خدا (ص) ايستاد، و شاخه‏هايش همچون بالهاى پرندگان به هم خورد بعضى شاخه بلند خود را بر روى پيامبر (ص) و بعضى از آنها را بر دوش من افكند، و من در جانب راست آن حضرت بودم.

    اما قريش هنگامى كه اين وضع را مشاهده كردند از روى كبر و غرور گفتند «به درخت فرمان ده نصفش پيشتر آيد، و نصف ديگرش در جاى خود باقى بماند، پيامبر (ص) فرمان داد: نيمه‏اى از آن با وضعى شگفت‏آور و صدائى شديد به پيامبر نزديك شد آن چنانكه نزديك بود به آن حضرت بپيچد، باز از روى كفر و سركشى گفتند: فرمان ده اين نصف باز گردد و به نصف ديگر ملحق شود و به صورت نخستين در آيد پيامبر (ص) دستور فرمود: و درخت چنين كرد، من گفتم: «لا اله الا اللّه» اى پيامبر (ص) من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان دارم، و نخستين فردى هستم كه اقرار مى‏كنم: «درخت با فرمان خدا براى تصديق نبوت و اجلال و بزرگداشت برنامه و دعوتت آنچه را خواستى انجام داد»، اما آنها همه گفتند: «نه او ساحرى است دروغگو كه سحرى شگفت‏آور دارد، و در سحر خويش سخت با مهارت است، آيا پيامبريت را كسى جز امثال اين (منظورشان من بودم) تصديق مى‏كند؟

    2- جایگاه خلفا

    ابن ابي الحديد معتزلي (شرح نهج البلاغه ج 1 ص 3) می نویسد : و قدم المفضول على الأفضل لمصلحة اقتضاها التكليف

    سپاس خداى را كه برترى داد مفضول را بر افضل، به جهت مصلحتى كه تكليف بندگان اقتضاى آن را داشت.

    علامه امینی در ظهر روز جمعه 12 تیر ماه 1349ه. ش (28 ربیع الثانی 1390ه .ق) پس از 68 سال تلاش علمی در تهران از دنیا رفت. پیکر او پس از تشییعی انبوه در تهران و شهرهای بغداد، كاظمین، كربلا و نجف به کتابخانهای در نجف (کتابخانه امیرالمومنین) که خود بنیانگذارش بود انتقال و به خاک سپرده شد.

    علامه امینی در ظهر روز جمعه 12 تیر ماه 1349ه. ش (28 ربیع الثانی 1390ه .ق) پس از 68 سال تلاش علمی در تهران از دنیا رفت. پیکر او پس از تشییعی انبوه در تهران و شهرهای بغداد، كاظمین، كربلا و نجف به کتابخانهای در نجف (کتابخانه امیرالمومنین) که خود بنیانگذارش بود انتقال و به خاک سپرده شد.

    اثر نامدار او دایرهالمعارف یازده جلدی "الغدیر" که به زبان عربی (22 جلد بهزبان فارسی) و خلاصه آن به چند زبان ترجمه شده است در رأس تأليفات علامه و حاصل زحمات 40 ساله اوست.

    وی برای نگارش کتاب الغدیر حدود 17 ساعت در شبانه روز مطالعه و کار کرده است، برای مطالعه کتابهایی که در دسترس نداشته رنج سفرهای گوناگونی به جان خریده است.

     علامه امینی خود درباره سختیهای نگارش این کتاب میگوید: من برای نوشتن الغدیر 10 هزار جلد کتاب از «باء» بسم الله تا «تاء» تمّت آن خواندهام و به 100 هزار جلد کتاب، مراجعه مکرر داشته‌‌ام.

    علامه برای گردآوری مطالب الغدير سفرهای پژوهشی بسيار كرد. اين سفرها عموماً به مطالعه و استنساخ و تهيه مأخذ و ملاقات با استادان میگذشت. از جمله شهرهايی كه وی با اين هدف به آنها سفر كرد، میتوان حيدر‌‌آباد، دكن، عليگره، لكنهو، كانپور، جلالی (در هند) رامپور، فوعه، معرفه، قاهره (در مصر)، حلب، نبل و دمشق (در سوريه) را برشمرد.

    ویژگی مهم این اثر استفاده بیواسطه و بسامد از آثار اجماعی اهل سنت در اثبات ولایت و عقاید شیعه امامیه است. اثر علامه امینی علاوه بر جهان اسلام، امروزه از جمله مراجع اولیه پژوهشی شیعه شناسان در کرسیهای دانشگاهی غرب است.

    علامه امینی در الغدیر ج 11 ، ص 159 در ضمن شعرای قرن هشتم که در زمینه واقعه غدیر شعر سروده اند فصلی را باز کرده تحت عنوان «آثار کمیاب در دانش عمر» که در این بخش صد گزارش از منابع معتبر اهل سنت نقل کرده است که خلیفه دوم بسیاری از امور ساده فقهی اطلاع نداشته و خود بارها اعتراف کرده است که دیگران از او افقه و داناترند .

    پس از رحلت پيامبر اكرم، شعار حسبنا کتاب الله موجب شد تا باب اجتهاد در برابر سنت پیامبر و قران باز شود . اين اجتهادات در تاريخ اسلام، تأثير مهمّ و غير قابل انكارى داشته است. قسمت عمده تفاوت اعمال و مناسک و عقاید در میان شیعه و اهل سنت از این امر ناشی می شود .

    علامه سید عبد الحسین شرف الدین در کتاب «اجتهاد در مقابل نص» صد مورد از اجتهادات صحابه در مقابل نص کلام پیامبر ص و آیات صریح قرآن را ذکر کرده است .

    همچنین ایشان در کتابی دیگر تحت عنوان المراجعات که با نام «حق جو و حق شناس» ترجمه شده است به تثبیت جایگاه علمی و مرجعیت دینی اهل بیت پرداخته است . این کتاب مشتمل بر 112 نامه با رییس وقت الازهر مصر است. آخرین نامه ای که رییس وقت الازهر می نویسد چنین است :

    1- گواهى مى‏دهم كه «شيعيان»، در فروع دين، و اصول آن، بر همان راه و طريقى هستند كه «ائمّه آل رسول (ص)» بوده‏اند.به راستى كه اين امر را واضح، و به خوبى، آن را آشكار ساختيد، و آنچه در درون آن مخفى بود ظاهر نموديد.بنابراين، شكّ و ترديد در آن، هلاك، و تشكيك و ايجاد شبهه در آن، خود گمراهى محض است.من سخنان شما را- با دقّت- بررسى كردم، و سخت در جستجوى پيدا كردن ايرادات آن برآمدم، ولى سراسر آن مرا در اعجاب و شگفتى وصف ناكردنى قرار داد.من، از سرچشمه و منشأ اين هواى لطيف و پاكيزه پى‏جوئى كردم، نسيم قدسى آن، با آن بوى مشگينش كه همه جا را فرا گرفته بود، مرا زنده‏ساخت.

    2- من پيش از آنكه با شما ارتباط پيدا كنم، درباره «شيعه»، در اشتباه بودم، و اين «اشتباه» به خاطر اخبار نادرستى بود كه از «اراجيف‏گويان» شنيده بودم؛امّا، هنگامى كه خداوند «توفيق ملاقات» با شما را عطا كرد، به «پرچم هدايت» دست يافتم و چراغ روشنى‏بخش تاريكى را پيدا نمودم. و پس از بحث با شما، «حق» را يافتم، به «فلاح و رستگارى» رسيدم و بر خواسته‏هاى خويش پيروز شدم. چه نعمت بزرگى خداوند در اثر اين ملاقات، به من عنايت كرد!! و چه محبّت و نعمت نيك و گران‏بهائى شما در اختيار من قرار داديد!!

    الحمد للّه ربّ العالمين‏

    ثمرات تلاش های علامه شرف الدین آن شد که شیخ محمود شلتوت یکی دیگر از روسای وقت الازهر نیز در استفتایی که از او شد به اعتبار و صحت مذهب جعفری در کنار سایر مذاهب اربعه اهل سنت حکم کرد متن سوال و پاسخ ایشان چنین است :

    سوال :

    بعضی از مردم چنین می‌اندیشند برای آنکه مسلمان عبادات و معاملاتش صحیح باشد حتماً باید به یکی از مذاهب چهارگانه معروف عمل کند و در بین آنها مذهب شیعهامامیه و مذهب زیدیهنیست. آیا شما با این رأی به طور کلی موافقت دارید، و تقلید از مذهب شیعه امامیه را جائز نمی‌شمارید؟

    جواب :

    ۱. دین اسلام بر احدی از پیروانش متابعت از مذهب خاصی را لازم نمی‌شمرد، بلکه ما می‌گوییم: برای هر فرد مؤمن چنین حقی است که بتواند در ابتدای امر از هر یک از مذاهبی که صحیحاً نقل شده و در کتابهای مخصوص احکام آن مذهب نوشته شده است پیروی کند و همچنین کسی که از یک مذهب از این مذاهب پیروی می‌کرده می‌تواند عدول به مذهب دیگر بنماید، هر مذهبی باشد، و در این عمل باکی بر او نیست.

    ۲. مذهب جعفری معروف به مذهب امامی‌اثناعشری، مذهبی است که شرعاً پیروی از آن مانند پیروی از مذاهب اهل‌سنت جایز است. و سزاوار است مسلمانان این مطلب را بدانند و از عصبیت و طرفداری‌های بیجا و بدون حق و حمایت از مذهب معینی خودداری کنند. دین خدا و شریعت او تابع مذهبی نیست یا منحصر در مذهبی نیست. هر کس به مقام اجتهاد فائز گردد عنوان مجتهد بر او بار، و در نزد خدای تعالی عملش مقبول خواهد بود.و جایز است برای کسی که اهلیت نظر و اجتهاد را ندارد از ایشان تقلید کند و به آنچه در فقه‌شان مقرر داشته اند عمل بنماید، و در این مسئله بین عبادات و معاملات تفاوتی نیست.

    الف) نگاهي از منار عقل‏

    به همان دلايل متقنى كه براى ابلاغ رسالت خدايى، وابسته به نبوت و رسالتيم، به پاسدارى از وحى و تفسير درون‏ها و پاسخ به هزاران پرسش پيش‏بينى نشده نيز نيازمنديم. آيا مى‏شود كه مردم يك دوره در 23 سال، بهترين پيامبر خدا را در ميان خود داشته باشند و پس از او به حال خود رها شوند؟ فرماندار يك منطقه كوچك هنگام سفر، قائم‏مقام معين مى‏كند. چگونه عقل كل، نبى‏اعظم (ص) مردمانى را كه حتى بر سر مسائل جزئى اختلاف دارند (چه‏رسد به كلى)، به‏حال خود رها مى‏كند؟ در هر سفر، رسول‏خدا (ص) جانشينى در شهر مدينه معرفى مى‏كرد، از اين‏رو ايشان چگونه براى سفر بى‏بازگشت خود، مردمان را به‏حال خود مى‏گذارد؟

    متون دينى ما به پرسش‏هايى ازاين‏دست به‏گونه‏اى مستدل پاسخ گفته‏اند. كتاب الغديركه توسط علامه امينى در يازده جلد نگاشته شده است، نمونه‏اى از آن است.

    پرسش ديگر اين است كه آيا جامعه بعد از نبى‏اكرم (ص) يك پادگان گسترده است، ا يك دانشگاه بزرگ تكامل؟ آيا پيشواى بعد از نبى (ص) نبايد كه از حيث دانش و بينش و ايمان و رفتار، شبيه‏ترين مردم به رسول خدا (ص) باشد؟ چه كسى بايد پرسش‏هاى پيش‏بينى نشده مردم را تا دامنه ظهور مصلح كل پاسخ دهد؟

    ممكن است گفته شود كه دين نازل‏شده، جامع است و سنت رسول‏خدا (ص) همه ابعاد نيازهاى ايمان‏آوردگان را پاسخ‏گوست. در پاسخ مى‏گوييم جامعيت دين را كاملًا مى‏پذيريم، ولى تفسير متن نازل‏شده و تفسير سنت پيامبراكرم (ص) بر عهده كسانى است كه به علم خدا و شهر دانش پيامبر (ص) متصل بوده و از خوان معرفت او بهره برده باشند.

    با وجود پاسداران تواناى سنت رسول‏خدا (ص) چونان امام صادق (ع) كه بى‏واسطه و باواسطه معلم رؤساى مذاهب اهل‏سنت بوده‏اند، باز ميان فرقه‏ها در بسيارى از مسائل اختلاف وجود دارد، چه‏رسد كه بخواهيم موشكافى‏هاى اهل‏البيت (عليهم السلام) را حذف نماييم.

    هر واژه‏اى كه مجهول مردم بود- بنابر روشى كه خداوند در قرآن توصيف نموده- با رجوع به نبى‏اكرم (ص) ابهام‏زدايى مى‏شد. از باب نمونه، چيستى نماز در ظواهر آيات قرآن نيامده است و به همين‏رو ايمان‏آوردگان به نبى‏اكرم (ص) مراجعه مى‏كردند و حقيقت را جويا مى‏شدند. اين رجوع در موارد ديگر نيز بود؛ مواردى همچون زكات، حج، خمس، روزه، تعاملات زن و شوهر و بايدها و نبايدهاى اجتماعى.

    اما در اين ميان، يكى از دغدغه‏هاى مردم، دانستن مصاديق «اولى‏الأمر» بود كه فرمان اطاعت از آنها- در كنار اطاعت از خدا و رسول- صادر شده است. در آن زمان، نامى‏ترين صحابه مى‏پرسيدند كه خدا و رسول را شناختيم، ولى «اولى‏الأمر» چه كسانى‏اند؟ آن حضرت نيز با نام و نشان، خلفاى پس از خود را برمى‏شمرد. البته اهل‏سنت نيز روايت دوازده خليفه را پذيرفته‏اند، اما در مصاديق، نظرى غير از نظر شيعه دارند.[1]

    آيا ممكن است كه رسول‏خدا (ص) جزئيات نماز و روزه و مانند آن را بيان دارد، ولى حساس‏ترين مسئله سرنوشت‏ساز را مهمل بگذارد؟ شيعه معتقد است از «يوم الدّار» كه آغاز اعلام نبوت حضرت به خويشان بود، تا واپسين لحظه‏هاى حيات ايشان به‏خصوص در واقعه عالم‏گير غدير، تكليف پاسدارى از وحى و حكومت و ولايت تا دامنه قيامت روشن شده است.[2] بى‏ترديد اهتمام به امر تكامل مردم و گزينش بهترين‏هايى كه شباهت فراوان به خُلق و علم و توانايى‏هاى نبى‏اعظم (ص) دارند، نشان‏دهنده احترام به مردمى است كه حامل امانت و طرف خطاب‏هاى مختلف خداوند در قرآن‏كريم‏اند.

    تاريخ اسلام يك مورد را نيز نقل نكرده است كه كسى از پيشوايان شيعه- حتى در پنج سالگى- پرسشى كرده باشند و آنها پاسخى نداده باشند، مگر پاسخ آن سؤالاتى كه فقط در حيطه علم خداست؛ مانند زمان فرارسيدن قيامت. آثار برجاى‏مانده از پيشوايان دوازده‏گانه شيعه (ع) بهترين معرف جايگاه بلند دانش و فهم و بيانگر اتصال آنها به علم خدايى است.

    ب) شمه‏اي از شمايل پيشوايان در نهج‏البلاغه‏

    در بخش‏هايى از نهج‏البلاغه بايدهاى كلى مرتبط با جايگاه امامت آمده است كه به‏اجمال بدانها پرداخته مى‏شود:

    يك. كامل‏هاي متصل به افق‏هاي بلند

    در نهج‏البلاغه به نقل از كميل آمده است: اميرمؤمنان (ع) دست مرا گرفت و به‏سوى دشتى‏مرتفع بيرون برد. وقتى به‏صحرا رسيديم، آه دردآلودى كشيد و سخنى بدين مضمون بيان فرمود:

    اى كميل بن زياد! اين قلب‏ها مانند ظرف‏هايند. پس بهترين آنها، باظرفيت‏ترين آنهاست. آنچه مى‏گويم، نگه‏دار! مردم سه دسته‏اند: عالم خدايى، دانش‏اندوز رهايى‏طلب، و بى‏اراده‏هاى مضطرب و رذل؛ آنها كه تابع هر صدايى هستند و با  وزش هر بادى منعطف‏شده و از نور علم، پرتو نگرفته و به هيچ ستون اطمينان‏بخشى پناه نبرده‏اند.[3] حضرت در ادامه، علم و ثروت را مقايسه كرده و مزاياى دانش را برشمرده‏اند و اينكه از طريق دستيابى به معرفت، دين و زندگى ساخته مى‏شود. همچنين ايشان فرمود:

    در سينه من، دانش‏هاى فراوانى انباشته‏شده، اگر حاملانى براى برداشتن آن بيابم! كسى از ميان مردم لايق امانت‏دارى اين علوم نيست. اين‏گونه است كه علم با مرگ حاملان آن مى‏ميرد![4] سپس افزود:

    اللَّهُمَّ بَلَى لا تَخْلُو الأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ، أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الأقَلُّونَ عَدَداً وَ الأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً يَحْفَظُ اللَّهُ بهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهمْ‏

    .[5] آنگاه حضرت خطاب به كميل ويژگى‏هاى شاخص حجت‏هاى الهى و حافظان رسالت محمدى (ص) را چنين برمى‏شمرد:

    هَجَمَ بهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ؛ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ؛ وَ اسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ‏الْمُتْرَفُونَ؛ وَ أَنِسُوا بمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ؛ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بالْمَحَلِّ الأَعْلَى. أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينهِ؛ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهمْ انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ.

    دو. شرح ويژگي‏هاي حجت‏هاي الهي‏

    1. هجوم بصيرت، بر آنان‏

    هَجَمَ بهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ.[6]

    در اين فرمايش، تعابير «هجوم، علم، حقيقت و بصيرت» درخور تأمل است. دل‏هاى پاك اينان به اندازه‏اى مستعد و پذيراست كه دانش خالص تشنه ورود به جان آنهاست؛ دانشى كه بر حقيقتِ بصيرت بنا شده است. بصيرت، بازشدن چشم‏دل است. دراين‏حال، حقيقت‏ها با روح صاحب بصيرت يگانگى مى‏يابد. بى‏ترديد اينكه ائمه (عليهم السلام) بى‏درنگ پرسش‏هاى مردم را پاسخ گفته‏اند، بيانگر بصيرت آنهاست.

    شيعه معتقد است كه خليفه رسول‏خدا (ص) بايد سينه‏اش متصل به شبكه آگاهى آسمانى باشد تا مردم بر او خرده نگيرند. در ميان مردم معمول است كه جذبِ صاحبان دانشِ فراوان مى‏شوند؛ به‏ويژه آنكه رفتار و اخلاق آنها را خدايى ببينند. در قرآن‏كريم تعبيرات زيادى مانند «اولوا العلم» و «الراسخون في العلم» آمده كه روايات معتبر، ائمه اطهار (عليهم السلام) را بهترين مصاديق آن مى‏داند. براى مثال، امام صادق (ع) مى‏فرمايد:

    سخن من، سخن پدرم و سخن او سخن جدم و سخن جدم، سخن حسين و سخن او، گفتار حسن و حديث حسن، حديث اميرالمؤمنين و حديث او، حديث پيامبر و حديث پيامبر (ص) گفتار خداست.[7]

    امام خمينى (قدس سره) درباره جايگاه علمى امامان (عليهم السلام) مى‏نويسد:

    سروران ما (عليهم السلام) آنچه در ارشاد خلق و اصلاح مخلوق بيان مى‏فرمودند، از سرچشمه علم كامل لدنّى رسول‏خدا (ص) است كه از صُراح‏[8] وحى است و علم ربّانى بوده و از قياسات و اختراعات كه ساخته به‏دست تصرف شيطان است، عارى و برى است و همان‏طور كه درباره رسول‏خدا (ص) وارد است كه «وَ مَا ينطِقُ عَنِ الْهَوَي* إِنْ هُوَ إِلّا وَحْي يوحَي‏»،[9] در حضرات ائمه هدى [نيز] جارى و سارى است؛ چنانچه در احاديث شريفه بدان اشارت است.[10] ايشان در جايى ديگر مى‏نويسد:

    ماها يك صورتى، يك پرده‏اى از پرده‏هاى كتاب خدا را مى‏فهميم و باقى‏اش محتاج به تفسير اهل عصمت است كه معلم به تعليمات رسول‏الله بودند.[11] آثار برجاى‏مانده از پيشوايان كه هزاران كتاب را لبريز ساخته و نيز نهج‏البلاغه امام على (ع) و حتى اعترافات مخالفان امام، به‏نيكى نمودار آن است كه آنان داراى علمِ بنيان گرفته ازبصيرت‏اند.

    2. دست يافتگان به روح يقين‏[12]

    وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ‏

    هر حقيقتى در عالم، هسته و مركزى دارد كه مى‏توان آن را «روح» ناميد. يقين نيز گمشده همه انسان‏هاست؛ آن‏سان كه مى‏توان گفت هيچ‏چيز مانند يقين در ميان توده‏ها اندك نيست. ارزش يقين را بايد به ارزش چيزى دانست كه بدان يقين داريم. مثلًا اينكه شما يقين داريد كتابى روبه‏روى شماست، ارزش والايى ندارد، اما مثلًا يقين به غيب، ارزشى توصيف‏ناشدنى دارد. خداوند مى‏فرمايد:

    وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يهْدُونَ بأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بآياتِنَا يوقِنُونَ.[13]

    بدين‏بيان، دو مبناى بنيادين براى قرار دادن «امام»، يكى صبورى و ديگرى يقين به آيات خداست. در سوره تكاثر آمده است:

    كلّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ.[14]

    شك‏هايى كه موجب براندازى يقين مى‏شود، گاه ناشى از كم بودن آگاهى و تأمل است و گاه نيز ناشى از آلودگى دل.

    3. آسان‏بيني سختي‏ها

    وَ اسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ.[15]

    «دانش يقينى» انسان‏هاى كامل و «عشق وافرشان» به محبوب، اراده‏اى پولادين بدانها بخشيده تا به همه زندگى و فراز و فرودهاى آن به‏گونه‏اى ديگر نظر مى‏كنند.

    براى نمونه، دختر فرزانه و مجاهد اميرمؤمنان (ع) در دوران اسارت خود پس از واقعه كربلا، چگونه و از چه زاويه‏اى به زندگى مى‏نگرد كه چون از او مى‏پرسند كربلا را چگونه‏ديدى، مى‏گويد: «جز زيبايى نديدم!»[16] آنگاه كه فرزندان امام‏حسين (ع) در خون مى‏غلتند، حضرت از يك‏سو اشك فراق مى‏ريزد و از سويى ديگر، چهره‏اش به نشانه رضايتمندى خدا برافروخته مى‏گردد.

    خداوند به صبوران وعده فرود و ورود فرشتگان را داده است تا بدانها بشارت دهند و اندوهشان را بزدايند:

    إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيهمُ الْمَلائِكةُ أَلّا تَخَافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بالْجَنَّةِ الَّتِي كنتُمْ تُوعَدُونَ‏.[17] در برابر اين خلفاى وارسته، نازپروردگانى قرار دارند كه اگر از خدا هم ياد مى‏كنند، در رويدادهاى تلخ معيشتى، وضع حالشان چنين است:

    فَأَمَّا الإنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيقُولُ رَبِّي أَكرَمَنِ* وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيهِ رِزْقَهُ فَيقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ كلّا ....[18]

    به‏هرروى، پيشوا و جانشين رسول‏خدا (ص) بايد در برابر همه ناملايمات ازجمله روى‏گردانى مردم مقاومت كند و جهالت‏ها، كاستى‏ها و عيوب آنها را با حوصله و عدالت‏پيشگى، درمان نمايد؛ چنان‏كه خود رسول‏الله (ص) در برابر اين‏همه آزار، صبورانه مهربانى ورزيد.[19]

    4. انس به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند

    وَ أَنِسُوا بمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ.

    خداباورى و معادباورى سبب مى‏گردد كه انسان كامل با ناملايمات أنس گيرد. امام على (ع) به عثمان بن حنيف مى‏نويسد:

    هر پيروى امامى دارد كه به او اقتدا كرده و از نور علم او بهره مى‏گيرد. بدانيد كه امام شما از دنيا به دو جامه مندرس و از خوراكش به دو قرص اكتفا كرده است! شما نمى‏توانيد چنين باشيد، ولى مرا با «ورع»، «كوشش»، «پاكدامنى» و «درستى» يارى كنيد. به‏خدا قسم كه از دنياى شما زرى نيندوخته و از غنايم و منافع، مالى گرد نياورده‏ام و براى لباس كهنه خود، عوضى آماده نكرده و از غذاى‏دنيا جز به اندازه قوت جاندارى كه كمرش آسيب ديده و غذايش كم‏مى‏شود، برنگرفته‏ام. دنيا در نظرم پست‏تر از دانه تلخى است كه بر درخت‏بلوط برويد ....

    نَفْس خود را با پارسايى رياضت مى‏دهم تا در روز ترس بزرگ‏تر [/ قيامت‏] با ايمنى به محشر درآيد و در لغزش‏گاه‏هاى آن استوار بماند. اگر مى‏خواستم، مى‏توانستم راهى به سمت انتخاب عسل مصفا و آرد سفيد و بافته‏هاى ابريشم طى كنم، اما بسيار دور است كه هواى نفس بر من غالب شود و حرص و طمع مرا به سمت انتخاب غذاهاى رنگارنگ بكشاند ....

    ممكن است كسى بگويد: اگر اين غذاى ناچيز، قوت على بن ابى‏طالب است! در هنگام رويارويى با هماوردها و جنگ شجاعان، رخوت مى‏يابد، [اما] بدانيد كه درختان بيابان، چوبشان استوارتر است، ولى درختان در جوار آب، پوست نازك‏ترند. درختان بيابان، آتششان شعله‏ورتر است و ديرتر خاموش مى‏شوند ....[20]

    5. مصاحبت با ارواحي از عالم والا در دنيا

    وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بالْمَحَلِّ الأعْلَى. أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ في أَرْضِهِ وَالدُّعَاةُ إِلَى دِينهِ.[21]

    درباره ارواح پيشوايان معصوم (خلفاء الله) و انوار آنها در آغاز، حقايقى است فراتر از فهم ما كه برخى از بزرگان به شرح آن پرداخته‏اند.[22] در اينجا به اين مقدار بسنده مى‏شود كه روح آدمى نفخه خداوندى است كه تا پيش از دميده‏شدن در كالبد حضرت آدم (ع)، فرشتگان مأموريت نداشتند در برابر جسم او كرنش كنند:

    فَإِذَا سَوَّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجدِينَ‏.[23] امام على (ع) مى‏فرمايد: ائمه (عليهم السلام) با كالبدهايى كه در دنيا تغذيه مى‏شود، رو به سوى عالم بالا دارند و ارواح آنها وابسته و متعلق به عالم بالاست. مردم، جسم آنها را مى‏بينند اما روح بلند پايه، ارتباط با عالم الوهيت دارد.

    خداوند خواسته است كه روح عالم بالا و مرغ باغ ملكوت، در دامن تن خاكى ساكن‏شده و به رشد و بالندگى رسد. هرچه تعلقات بدنى بيشتر شود، رشد روح و تعلق آن به عالم بالا كمتر خواهد شد. مناجات شعبانيه اميرمؤمنان (ع) نكته‏اى دارد كه گواه اين مدعاست:

    الهي هَبْ لي كمالَ الانقِطاع اليكَ و انِر ابصارَ قلوبنا بضياءِ نَظَرِها اليك حَتّي تخرقَ ابصارُ القلوبِ حُجُبَ النّورِ فَتصلَ الي معدنِ العظمةِ و تصيرَ ارواحُنا معلّقةً بعزّ قُدسِك‏.[24]

    در توضيح اين سخنان بايد گفت: تا رسيدن به سرچشمه عظمت حق، منازل عظيمى پيش‏روست و آدمى تا عزم اين راه نكند، چونان حيوانى در بندِ خواسته‏هاى خاكى خواهد ماند. هر مرحله‏اى كه فرد بدان نرسيده، خود حجاب و مانع است، ولى براى آنان‏كه رسيده‏اند، نور است. البته همين نور نيز در قياس با منازل بالاتر، ظلمت است.

    اگر آدمى به مرحله اعلا وابسته و متصل شد، از بند بندگى بندگان، رهايى خواهد يافت، وگرنه به اين عالم تضاد و تشتت، وابسته شده است. قيمت انسان را متعلقات او تعيين مى‏كند. وقتى انسانى اوج گيرد و به خدا تعلق يابد، بى‏گمان نمى‏توان قدر او را معين نمود.

    ج) محبوب‏ترين‏هاي خدا

    در بخشى از نهج‏البلاغه با خطبه‏اى روبه‏رو مى‏شويم كه جامع صفات برتر امامت است. ابن‏ابى‏الحديد دراين‏باره مى‏گويد: اين اوصاف- بدون ذكر نام از سوى حضرت- شايسته شخص امام است؛ گويى ايشان ويژگى‏هاى خود را بر مى‏شمرد:

    إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبهِ وَ أَعَدَّ الْقِرَى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ وَ ارْتَوَى مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلًا وَ سَلَكَ سَبيلًا جَدَداً قَدْ خَلَعَ سَرَابيلَ الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلّا هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ وَ سَلَكَ سَبيلَهُ وَ عَرَفَ مَنَارَهُ وَ قَطَعَ غِمَارَهُ وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرَى بأَوْثَقِهَا وَ مِنَ الْحِبَالِ بأَمْتَنهَا.[25]

    برخى از اين ويژگى‏ها، چنان است كه جز بر پارساى معصوم (ع) صدق نمى‏كند. آن حضرت در ادامه اين خطبه ويژگى‏هاى ديگرى را نيز بيان مى‏كند:

    فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ‏

    ...قَدْ أَخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِينهِ‏

    ...قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ‏.[26]

    اينك بجاست به پاره‏اى از تعبيرات امام در اين خطبه بپردازيم.

    يك. امداد ويژه خداوند

    أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ‏. انسان كامل با اطاعت از خداوند، محبوب او مى‏شود و آنگاه مورد يارى او قرار مى‏گيرد تا بتواند قله‏هاى معرفت را درنوردد.

    دو. حزن و خوف مثبت‏

    فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ.حزن و خوف مثبت همراه اولياى الهى است ولى حزن و خوف منفى در قاموس اوليا جايى ندارد؛ چنان‏كه قرآن مى‏فرمايد:

    إِنَّمَا يخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء.[27]

    الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاتِ اللَّهِ وَيخْشَوْنَهُ وَ لا يخْشَوْنَ أَحَدًا إِلّا اللَّهَ.[28]

    بدين بيان، تنها بايد از خداوند ترسيد، اما نه ترس جاهلانه، بلكه ترس عالمانه و عاقلانه كه بدان خشيت گويند.

    قرآن در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «أَلا إِنَّ أَوْلياء اللّهِ لأَ خَوْفٌ عَلَيهمْ وَلأَ هُمْ يحْزَنُونَ».[29]

    خلاصه اينكه، مثبت يا منفى بودن خوف و حزن را متعلَّق آن معين مى‏كند؛ يعنى آنچه فرد از آن مى‏ترسد و يا غمگين مى‏گردد.

    سه. درخشش چراغ هدايت‏

    فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبهِ.

    زهور به‏معناى درخشش است. بى‏ترديد با پاكداشت جان و زدودن دوده‏هاى آلودگى و غبارهاى غفلت، قلب نورانى مى‏گردد.

    قلب را بدين معانى به‏كار برده‏اند:

    1. كانون ايمان؛ 2. محل بروز گرايش به معبود و حقيقت و اخلاق و زيبايى در تمام‏مصداق‏هايش؛ 3. قلبى كه در سينه است؛ 4. كانون عواطف؛ 5. روح؛ 6. عقل.[30] بايد در كاربردهاى مختلف قلب، به قرينه‏ها نگريست، ولى بيشتر به‏معناى روح آدمى است كه فراز و فرود دارد.

    درباره تعبير چراغ نيز بايد گفت كه خداوند را چراغ‏هايى است كه مهم‏ترين آنها پيابر (ص)، ائمه (عليهم السلام)، عقل، قرآن و دل مصفّاست. خداوند به پاكدلان وعده چراغى از درون داده است:

    إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرقاناً.[31]

    ما انسان‏ها حقايق مهم را به دوگونه درك مى‏كنيم:

    1. مراجعه به ذهن و ديدن تصوير بايگانى‏شده؛

    2. راه شهود و يگانه‏شدن روح با يك آگاهى خاص.

    در طريق دوم جاى ترديد نمى‏ماند. در واقع فرد با تهذيب نفس، همه ترديدها را از صفحه دل مى‏زدايد.

    امام على (ع) مى‏فرمايد:

    أَيْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبحَةُ بمَصَابيحِ الْهُدَى وَ الأبْصَارُ اللّامِحَةُ إِلَى مَنَارِ التَّقْوَى أَيْنَ الْقُلُوبُ الَّتِي وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ‏

    .[32] آرى، آفت‏هاى مختلف، عقل آدمى را احاطه نموده كه در آيات و روايات بدان اشارت رفته است. اما در صورت رفاقت عقل و دل و فكر و ذكر، عقل نيز از شر آفات در امان مى‏ماند و به تعبير حضرت، روشنى مى‏يابد.

    چهار. بصيرت و ذكر فراوان‏

    نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ.

    بصيرت، گشوده شدن چشم‏دل است و آنچه موجب بصيرت است، نظر به اضافه گرايش به حق است.

    خداوند مى‏فرمايد: «أَ فَلا ينظُرُونَ إِلَي الإِبلِ كيفَ خُلِقَتْ* وَ إِلَي السَّمَاء كيفَ رُفِعَتْ».[33]

    نگاه به شتر و آسمان، نگاه عالمانه و تأمل‏آميز است، نه صرف نگاه ظاهرى. همراه اين‏بصيرت و تأمل عقلانى، حركت دل شروع مى‏شود و اتصال با محبوب قلب‏ها برقرارمى‏گردد.

    پنج. آبشخوري گوارا

    وَ ارْتَوَى مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلًا.

    او در اثر پاكى، متصل به آب گوارايى شده كه از الهام‏هاى خداوندى سرچشمه مى‏گيرد. فيض‏گيرى در اين عالم، بسته به شايستگى، درخواست و مراقبت عملى فرد است. به بيانى ديگر، راز اتصال به آبشخور جارى و پرموج معنويت، پاكداشت جان از استيلاى نفس است.

    انسان كامل و معصوم برگزيده به دنبال فرصت‏هاى معنوى است كه در زمين و زمان- مانند سرزمين مكه و ماه رمضان- رخ مى‏دهد تا با بهره‏گيرى از اين فرصت‏ها از آبشخور معنويت سيراب گردد.

    اين سخن بيانگر آن است كه نمى‏بايست تصور شود كه انسانِ برگزيده به‏عنوان پيشوا و جانشين پيامبر (ص) از تغذيه خود غافل نمى‏ماند. تاريخ نيز نشان مى‏دهد كه پيشوايان معصوم (عليهم السلام) به‏طور مدام مردم را به بهره‏مندى از اين فرصت‏ها توصيه مى‏كرده‏اند.

    شش. راهي هموار براي صعود به قله كمال‏

    وَ سَلَكَ سَبيلًا جَدَداً.

    راه هموار و مستحكم، طريق اولياى خداست. آنان دل به هر كس، و انديشه به هر نظريه‏پردازى نمى‏سپارند؛ چراكه آبشخور آنان وحى است. آنها صراط مستقيم را برگزيده و بلكه خودْ صراط مستقيم‏اند.

    هفت. خارج شدن از مشاركت هواپرستان‏

    وَ تَخَلَّي مِنَ الْهُمُومِ إلّا هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَي وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ‏الْهَوَي.

    ميان همّ و غم تفاوتى هست. همّ در بيشتر موارد، همت‏ها، نيت‏ها، دغدغه‏ها، دل‏مشغولى و فكر مشغولى را در برمى‏گيرد و نوعاً آزاردهنده نيست. آن حضرت در جاى ديگر مى‏فرمايد:

    حَيْثُ تَفَرَّدَ بي دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِي فَصَدَفَني رَأْيي وَ صَرَفَني عَنْ هَوَايَ وَ صَرَّحَ لي مَحْضُ أَمْرِي فَأَفْضَى بي إِلَى جدٍّ لا يَكُونُ فِيهِ لَعِبٌ وَ صِدْقٍ لا يَشُوبُهُ كَذِبٌ‏

    .[34] اين همّ، همّ انسانى است كه در اين بيان آمده است. اما در نامه‏اى ديگر مى‏خوانيم:

    «فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَني أَكْلُ الطَّيِّبَاتِ كَالْبَهيمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا».[35]

    اين گفته حضرت بيانگر همّ حيوانى است. بر پايه آنچه گفته آمد، مى‏توان «همّ» را همان دغدغه مداوم آدمى يا حيوان دانست كه با «غم» متفاوت است.

    حال به تعبير امام بازمى‏گرديم كه فرمود: «آن انسان وارسته، خود را از همه همّ‏ها خلاص نمود، مگر همّى كه خاص اوست.» تكثر و پراكندگى كه دامن دنياگرايان را مى‏گيرد، در ساحت‏

    انسان كامل راه ندارد. همّ او واحد است و آن جلب رضايت خداوند است كه منشأ پرداختن به امور گوناگون مى‏شود؛ بدين‏بيان كه در آغاز خود را بشناسد و بسازد و مراقبت كند و در آخر نيز به سوى جامعه رود و مردمان را به مقامات بلند برساند. حرف «فَ» در «فخرج» (پس خارج شد) مى‏رساند كه اگر انسان دغدغه‏ها و هموم خود را توحيدى كرد، چشم‏دل او باز مى‏شود و از مشاركت با هواپرستان دور مى‏گردد. زيرا حرف «ف» در اينجا الهام‏بخش است كه بعد از مراحل رياضت شرعى- كه در قبل از اين تعبير آمده است- خروج از صفت كوردلى اتفاق مى‏افتد.

    هشت. كليد درهاي هدايت‏

    وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى.

    اين تعبير به‏خوبى مى‏رساند كه اوصاف ذكر شده در فرمايش امام، در وصف انسانى است كه كليد هدايت در دست اوست؛ كسى كه بى‏ترديد جز امام معصوم (ع) نمى‏تواند باشد.

    از تأمل در آيات مرتبط با هدايت در مى‏يابيم كه پيشوايان امت‏هاى پيشين به امر خدا هدايت مى‏كرده‏اند. هدايت گاه به‏معناى نشان دادن راه است؛ مانند: «إِنَّا هَدَينَاهُ السَّبيلَ إِمَّا شَاكرًا وَإِمَّا كفُورًا»؛[36] «و هَدَينَاهُ النَّجْدَينِ».[37] و گاه به معناى پشتيبانى از فرد راه يافته توسط خداوند است كه او را از نور هدايت بهره‏مند ساخته است و رابطه نورانى هدايت بين او و خدا قطع نشده است.

    قرآن از رسالت پيامبران به «بلاغ مبين» (/ رسانيدن آشكار) تعبير نموده است. در اينجا پرسيدنى است كه اگر رسول‏خدا (ص) مأمور هدايت مردم است، چرا آياتى نظير «إِنَّك لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ»[38] و يا «لَيسَ عَلَيك هُدَاهُمْ»[39] با اين مأموريت در تنافى است؟ پاسخ اينكه،نماياندن راه درست، غير از رساندن نور هدايت است. به بيانى ديگر، رسول‏اكرم (ص) زمينه اتصال افرادرا به نور هدايت خداوندى فراهم مى‏سازد، نه آنكه نور هدايت بدهد؛ تا آنجاكه خود ايشان‏چندين بار «اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ» را در نماز مى‏خواندند تا مبادا نور هدايت از او قطع‏گردد.

    كليدهاى هدايت به اذن خداوند در دست جانشين راستين نبى‏اعظم (ص) است؛ چنان‏كه در قرآن آمده است: «أَفَمَن يهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يتَّبَعَ أَمَّن لا يهديِّ إِلأَ أَن يهْديَ».[40]

    نُه. قفل درهاي هلاكت‏

    وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ وَ سَلَكَ سَبيلَهُ وَ عَرَفَ مَنَارَهُ وَ قَطَعَ غِمَارَهُ وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرَى بأَوْثَقِهَا.

    عالى‏ترين نوع بصيرت از آنِ انسان كامل است: «قُلْ هَذِهِ سَبيلِي أَدْعُو إِلَي اللّهِ عَلَي بَصِيرَةٍ أَنَأْ وَ مَنِ اتَّبَعَني ...».[41]

    براى پيشوايان كه خود منار مردم‏اند، منار بلندى است كه اسوه بودن رسول خاتم (ص) واخلاق او است و الهام‏هاى حضرت حق كه امام على (ع) در نهج‏البلاغه فرموده‏اند: نبى‏خاتم (ص) هر روز اسوه و الگويى از اخلاق را برايم نصب مى‏نمود و به نمايش مى‏گذاشت.[42] آنها از گوداب‏هايى‏[43] كه سر راهشان بود، به‏نيكى عبور مى‏كردند. هر كس در هر مقامى كه هست، به فراخور كشف و شهود و راهيابى‏اش، بر سر راهش گردنه‏هايى دارد. مثلًا سيدشهدا (ع) در عصر عاشورا به‏هنگام تير خوردن فرزند شيرخواره، اين‏گونه مناجات كرد كه خدايا! اگر نمى‏ديدى، برايم دشوار بود يا سختى‏هاى تك‏تك امامان معصوم (عليهم السلام) نيز جملگى بيانگر آن است كه آنها نيز غمرات يا گوداب‏هاى دشوارى داشته و از آن به سلامت گذشته‏اند.

    اما درباره تمسك به دستگيره مطمئن‏تر، در قرآن‏كريم مى‏خوانيم: «فَمَنْ يكفُرْ بالطَّاغُوتِ وَيؤْمِن باللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَك بالْعُرْوَةِ الْوُثْقَي لَا انفِصَامَ لَهَا ...».[44]

    خداوند، كفر به طاغوت را كه مقدمه ايمان است، در آيه‏اى ديگر بيان داشته: «وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يعْبُدُوهَا».[45]

    ستيز با طاغوت و تسليم‏ناپذيرى در برابر آن، در همه حركت‏هاى ائمه (عليهم السلام) موج مى‏زند.

    اما ايمانى كه قرآن از آن ياد مى‏كند، غير از ايمانى است كه بر سر زبان‏هاى مردم افتاده است؛ چنان‏كه در سوره حجرات آمده:

    قَالَتِ الأعرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكن قُولُوا أسْلَمْنَا وَ لَمَّا يدْخُلِ الإيمانُ فِي قُلُوبكمْ‏

    .[46] خداوند هرگاه مى‏خواهد يكى از پيامبران يا وصى او را بستايد، معمولًا از او با عباراتى نظير بنده ما، مخلص و مؤمن ياد مى‏كند. در آيه‏اى كه در شأن امام على (ع) نازل شده، مى‏خوانيم:

    أَجَعَلْتُمْ سِقَايةَ الْحَاجِّ وَ عِمَارَةَ الْمَسْجدِ الْحَرَامِ كمَنْ آمَنَ باللّهِ وَ الْيوْمِ الآخِرِ وَ جَاهَدَفِي سَبيلِ اللّهِ لا يَسْتَوُونَ عِندَ اللّهِ‏.[47] بنابر برخى روايات، «شيبه» و «عباس» با هم بر سر افتخارات بحث مى‏كردند كه امام‏على (ع) از كنار آنان گذر كرد و كلامى بين آنان رد و بدل شد، تا اينكه سرانجام خدمت رسول‏خدا (ص) رسيدند. در اين هنگام آيه فوق و سه آيه بعد از آن در فضيلت امام على (ع) و جايگاه ايمان و جهاد و هجرت نازل شد.[48] قرآن درباره ايمان رسول‏خدا (ص) نيز مى‏فرمايد: «آمَنَ الرَّسُولُ بمَا أُنزِلَ إِلَيهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ ...».[49] حضرت على (ع) در ادامه اين ويژگى‏ها مى‏فرمايد:

    فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَرْفَعِ الأُمُورِ مِنْ إِصْدَارِ كُلِّ وَارِدٍ عَلَيْهِ وَ تَصْييرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلَى أَصْلِهِ مِصْبَاحُ ظُلُمَاتٍ كَشَّافُ عَشَوَاتٍ مِفْتَاحُ مُبْهَمَاتٍ دَفَّاعُ مُعْضِلاتٍ دَلِيلُ فَلَوَاتٍ يَقُولُ فَيُفْهمُ وَ يَسْكُتُ فَيَسْلَمُ قَدْ أَخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِينهِ وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَكَانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْيُ الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بهِ لا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غَايَةً إِلّا أَمَّهَا وَ لا مَظِنَّةً إِلّا قَصَدَهَا قَدْ أَمْكَنَ الْكِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ وَ يَنْزِلُ حَيْثُ كَانَ مَنْزِلُهُ‏.[50]

    براى دورى از دامنه‏دار شدن مطلب و پرهيز از اطاله كلام، توضيح و شرح اين فرازها را وامى‏گذاريم.[51]

    د) عاملان رشد معرفت‏

    در يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه آمده است:

    وَ إِنَّمَا الأئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لا يَدْخُلُ النَّارَ إِلّا مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ أَنْكَرُوهُ‏

    .[52] در جاى‏جاى نهج‏البلاغه با شواهدى روبه‏روييم كه مقصود از كلمه «ائمه»، جانشينان دوازده‏گانه پيامبر (ص) (از امام على (ع) تا مهدى (عج)) است.[53]

    «قُوّام» جمع «قائم» است. بنابراين «قائم على خلقه»، يعنى عهده‏دار امور مردم. «الائمة قوّام الله» نيز يعنى جمعى كه «از سوى خدا» امور خلق‏را بر عهده دارند. اين تعبير را در كنار سخن ديگرى از امام بگذاريد كه فرمود: ائمه (عليهم السلام) از قريش و از بطن هاشم‏اند.[54] بر اين پايه با اندكى تأمل مى‏توان دريافت كه قبول پيشوايى اميرمؤمنان (ع) به‏عنوان خليفه چهارم، به‏معناى تصديق گفتار صادقانه اوست و قبول اين تصديق، پذيرش ادعاى‏حضرت است كه فرمود: «قائم امر امت» بايد منصوب از سوى خدا باشد؛ يعنى آنچه در غدير اتفاق افتاد، چنان‏كه منابع فراوان اهل‏سنت و صحابه مورد قبول آنها نيز، بدان اذعان دارند.[55] در حديثى از رسول‏اكرم (ص) آمده است:

    سوگند به خدا! سه چيز حق است: تو و امامان بعد از تو، عرفا و شناخته‏شدگانى هستيد كه خدا را جز از طريق معرفت شما، نمى‏توان شناخت، و عرفايى هستيد كه هيچ كس وارد بهشت نمى‏شوند، مگر كسى كه شما او را شناخته‏ايد و او شما را شناخته است، و عرفايى هستيد كه هيچ كس داخل دوزخ نمى‏شود، مگر آنها كه شما را انكار كنند و شما آنها را انكار كنيد.[56] اما اينكه در اين روايات آمده است كه منكر على بن ابى‏طالب (ع)، معضل اساسى دارد، مراد آن كسى است كه مى‏داند و انكار مى‏كند، نه كسى كه قاصر است و دليل كافى براى پذيرش ندارد. بنابراين اگر براى اينان حقيقت اثبات گردد، بى‏درنگ تسليم خواهند شد.



    [1] ( 1). در كتاب‏هاى الغدير به‏ويژه در جلد نخست آن و المراجعات( رهبرى امام على*)، مستندات نقل‏شده از اهل‏سنت نيز ذكر شده است.

    [2] ( 1). بنگريد به: امينى، الغدير، ج 1.

    [3] ( 1). نهج‏البلاغه، حكمت 147.

    [4] ( 2). همان.

    [5] ( 3). زمين تهى از انسانى نيست كه به همراه دلايل عذربرانداز، براى خدا قيام كند، خواه آشكار و مشهور باشد يا ترسان و پنهان. از آن جهت‏[ زمين، خالى از حجت نيست كه‏] ارزش و جايگاه حجت‏هاى خداوند تباه نشود و آيات روشن خداوند منقرض نگردد. به خدا سوگند! از حيث عدد، اندك‏اند، ولى در پيشگاه خداوند از قدر و جايگاه والايى برخوردارند. خداوند با آنها، حجت‏ها و آيات روشن خود را حفاظت مى‏كند؛ تا آنجاكه آنها را به نظيرهاى خود بسپارند و در دل‏هاى افراد شبيه خود بكارند!

    [6] ( 1). دانش زلال براساس حقيقت و روح بصيرت، به آنان هجوم آورد.

    [7] ( 2). كلينى، اصول كافى، ج 1، كتاب فضل العلم، باب روايت كتب، حديث 14( ترجمه فارسى).

    [8] ( 1). ظرف.

    [9] ( 2). نجم( 53): 3 و 4.

    [10] ( 3). موسوى خمينى( امام)، شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 5.

    [11] ( 4). همو، امامت و انسان كامل، ص 181. براى آگاهى بيشتر درباره جايگاه علمى امامان شيعه بنگريد به: شرف‏الدين، المراجعات، ترجمه محمدجعفر امامى با عنوان رهبرى امام‏على*؛ محمدى‏رى‏شهرى، دانش‏نامه اميرالمؤمنين*؛ كلينى، اصول كافى، كتاب الحجة.

    [12] ( 5). برخى رَوْح و عده‏اى رُوح را مناسب‏تر دانسته‏اند. اگر رَوْحَ اليقين باشد، معناى جمله اين است:« آنان نسيم يقين را لمس كرده‏اند». اما اگر رُوحَ اليقين باشد، معناى آن اين‏گونه مى‏شود:« آنان حقيقت يقين را دريافته‏اند».

    [13] ( 1). و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند، برخى از آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما[ مردم را] هدايت مى‏كردند.( سجده( 32): 24)

    [14] ( 2). هرگز چنين نيست! اگر علم‏اليقين داشته باشيد، به‏يقينْ دوزخ را مى‏بينيد.( تكاثر( 102): 5 و 6)

    [15] ( 3). آنچه را هوسبازان دنياگرا، دشوار مى‏شمرند، آنان آسان مى‏دانند.

    [16] ( 1). سيد بن طاووس، لهوف، ص 210.

    [17] ( 2). آنان‏كه گفتند:« پروردگار ما الله است»[ و] آنگاه بر راه مستقيم ماندند، فرشتگان بر آنان نازل مى‏شوند[ و مى‏گويند:] هان! مترسيد و غم‏زده مباشيد و به بهشتى كه وعده‏يافته بوديد، شاد باشيد.( فصلت( 41): 30)

    [18] ( 3). و اما انسان‏[ رشدنيافته‏] وقتى خداوند گرامى‏اش داشت و نعمتش بخشيد، مى‏گويد:« خداى من مرا بزرگ داشت.» اما وقتى در آزمايشى ديگر رزق را بر او تنگ ساخت، مى‏گويد:« خدايم به من اهانت كرد»؛ چنين نيست ....( فجر( 89): 17- 15)

    [19] ( 4). قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 18.

    [20] ( 1). نهج‏البلاغه، نامه 45.

    [21] ( 1). با كالبدى‏هايى با دنيا، همراهى و مصاحبت دارند كه روح‏هاى آن كالبدها، وابسته به جايگاه رفيع است. آنها جانشينان راستين خدا در زمين و دعوتگران به دين او هستند.( همان)

    [22] ( 2). جوادى آملى، در ادب فناى مقربان، ج 3، ص 104.

    [23] ( 3). پس وقتى آن را به اعتدال رساندم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده افتيد.( حجر( 15): 29)

    [24] ( 4). خداى من! كامل‏ترين نوع بريدن از عالم و براى تو فارغ شدن را به من ببخش! چشم‏هاى قلب‏هاى ما را با پرتو نگاهشان به تو، نورانى كن؛ تا آنجاكه چشم قلب‏ها، حجاب‏هاى نور را پاره كرده و به معدن عظمت راه يابد و ارواح ما وابسته و متعلق به صلابت پيراستگى و قداست تو شود.( قمى، مفاتيح الجنان، بخش مراقبت‏هاى ماه شعبان)

    [25] ( 1). قطعاً از محبوب‏ترين بندگان خدا در پيشگاه او، بنده‏اى است كه خداوند او را در پيكار با نفس، يارى كرده است. آنگاه« حزن» را شعار و« خوف» را لباس رويين خود برگزيده است. سپس چراغ هدايت در دل او درخشش يافته و امكانات پذيرايى را براى روزى كه بر او وارد مى‏شود، فراهم‏ساخته است. سپس دور را بر خود نزديك ساخته و دشوارى را بر خود آسان نموده است. نگاه انديشمندانه كرد و بصيرت يافت و خدا را فراوان ياد نمود و از آب گوارايى سيراب شده است كه آبشخورهاى آن براى او زمينه‏سازى شده و او هم فراوان نوشيده و در راهى مطمئن گام نهاده است. جامه‏هاى خواهش‏هاى افراطى را از تن خود بيرون كرده و از همه همّ‏وغم‏ها- جز همّى كه ويژه اوست- خود را رهانيده است. به همين دليل از صفت كوردلى رها شده و از دام دوستى با هواپرستان، به كليدى از درب‏هاى هدايت تبديل شده و به قفلى براى درب‏هاى هلاكت، نسبت به راه خود بصيرت يافته و در راه خودپويايى را آغاز نموده است و مناره‏هاى راه را شناخته و از ورطه، عبور كرده و از ميان دستگيره‏هابه مطمئن‏ترين آنها تمسك جسته و از ميان بندها، به متين‏ترين آنها دست انداخته است.( نهج‏البلاغه، خطبه 87)

    [26] ( 1). از ناحيه يقين، چونان نور خورشيد است؛ خود را براى خداى پيراسته، در بلند پايه‏ترين كارها نصب كرده است ... براى خدا خاصل كرده و خدا هم او را مخلَص ساخته است. به همين سبب، از جمله معدن‏هاى دين خداست ... جان خود را با عدل همراه كرده است.( نهج‏البلاغه، خطبه 87)

    [27] ( 1). از بندگان خدا تنها دانايان‏اند كه از او مى‏ترسند.( فاطر( 35): 28)

    [28] ( 2). همان كسانى كه پيام‏هاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند و از هيچ‏كس جز خدا بيم ندارند.( احزاب( 33): 39)

    [29] ( 3). آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى‏شوند.( يونس( 10): 62)

    [30] ( 1). بنگريد به: طباطبايى، الميزان، ج 4، ص 13.

    [31] ( 2). اگر از خداوند متعال پروا كنيد، براى شما نيروى تشخيص حق از باطل قرار مى‏دهد.( انفال( 8): 29)

    [32] ( 3). آن عقل‏هاى روشنى‏يافته از پرتو چراغ‏هاى هدايت و آن چشم‏هاى دوخته‏شده به مناره‏هاى پارسايى كجايند؟ آن دل‏هايى كه هديه به خدا شده و بر طاعت خداوند پيوند داده شده‏اند، كجايند؟( نهج‏البلاغه، خطبه 144)

    [33] ( 1). آيا به شتر كه چگونه خلقت شده و به آسمان كه چگونه رفعت يافته، نظر نمى‏كنند؟( غاشيه( 88): 18 و 19)

    [34] ( 1). از آنجاكه دل‏مشغولى خودم- نه هم‏ها و دل‏مشغولى مردم- مرا به خود مشغول ساخته، بدين سبب- از غير خودم رويگردان ساخته و هواى نفس را كنار زده و نظر خالص را برايم آشكار ساخته و مرا به جديتى كشانده كه بازى در آن راه ندارد و به راستى و صدقى رسانده كه در آن كذب نيست.( نهج‏البلاغه، نامه 31)

    [35] ( 2). من خلقت نشده‏ام كه خوردن پاكى‏ها مرا به خود مشغول كند؛ مانند حيوانى كه او را بسته باشند و همّ او، علف اوست.( همان، نامه 45)

    [36] ( 1). انسان( 76): 3.

    [37] ( 2). بلد( 90): 10.

    [38] ( 3). در حقيقت تو هر كه را دوست دارى، نمى‏توانى راهنمايى كنى.( قصص( 56): 56)

    [39] ( 4). هدايت آنان بر عهده تو نيست.( بقره( 2): 272)

    [40] ( 1). پس آيا كسى كه به‏سوى حق رهبرى مى‏كند، سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد، يا كسى كه راه نمى‏نمايد، مگر آنكه‏[ خود] هدايت شود؟( يونس( 10): 35)

    [41] ( 2). بگو اين است راه من! با بصيرت به‏سوى خدا دعوت مى‏كنم و نيز كسانى كه پيروى من نمودند.( يوسف( 12): 108)

    [42] ( 3). نهج‏البلاغه، خطبه 192.

    [43] ( 4). جايى كه آب زياد جمع شود.

    [44] ( 1). پس هركس به طاغوت كفر ورزد و ايمان به« الله» آورد، به دستگيره مطمئن‏تر دست انداخته كه هرگز گسستن ندارد.( بقره( 2): 256)

    [45] ( 2). و آنان‏كه از پرستش طاغوت اجتناب كردند.( زمر( 39): 17)

    [46] ( 3). باديه‏نشينان عرب گفتند:« ايمان آورديم.» بگو:« ايمان نياورده‏ايد، ليكن بگوييد مسلمان شده‏ايم» و هنوز ايمان در قلب شما وارد نشده است و ....( حجرات( 49): 14)

    [47] ( 1). آيا سيراب ساختن حاجيان و آباد كردن مسجدالحرام را همانند[ كار] كسى پنداشته‏ايد كه به خدا و روز باز پسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد مى‏كند؟[ نه، اين‏دو] نزد خدا يكسان نيستند.( توبه( 9): 19)

    [48] ( 2). مكارم شيرازى و همكاران، تفسير نمونه، ج 2، ص 321.

    [49] ( 3). پيامبر بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است، ايمان آورد ... و نيز مؤمنان ....( بقره( 2): 285)

    [50] ( 4). از ناحيه يقين، چونان نور خورشيد است؛ خود را براى خداى پيراسته، در بلندپايه‏ترين كارها نصب كرده است؛ نصب در صادر نمودن هرچه بر او وارد شده و برگردانيدن هر فرعى به اصلش. چراغ ظلمت‏هاست؛ ضعف ديد را از ميان برمى‏دارد؛ كليد مبهم‏هاست؛ بازدارنده مشكل‏سازها[ و] راهنماى بيابان‏هاست. مى‏گويد و تفهيم مى‏كند و[ در جاى مناسب خود] سكوت مى‏كند و سالم مى‏ماند. خود را براى خدا خالص كرده و خدا هم او را مخلَص ساخته است. به همين سبب، ازجمله معدن‏هاى دين خداست و ازجمله ميخ‏هاى زمين او. جان خود را با عدل همراه كرده است. اولين گام عدل او، دور ساختن هوا از جان خويش است. حق را توصيف و به آن عمل مى‏كند. هيچ فرجامى را در باب خوبى‏ها رها نمى‏كند، جز اينكه آهنگ آن مى‏كند و حتى گمان خير را رها نمى‏سازد و قصد آن را دارد. زمام اختيار خود را به كتاب خدا سپرده و كتاب خدا پيشواى اوست. هر كجا[ قرآن‏] بار سنگين خود را بنهد، فرود آيد و هرجا كه‏[ قرآن‏] جا مى‏گيرد، مسكن گزيند[/ تابع مطلق كتاب خداست.]( نهج‏البلاغه، خطبه 87)

    [51] ( 1). جهت مطالعه بيشتر بنگريد به: نگارنده، پيراستن و آراستن.

    [52] ( 2). منحصراً پيشوايان، برپا دارندگان‏[ دين‏] خدايى بر خلق اويند و عارفان خدا بر مردم. هيچ‏كس وارد بهشت نخواهد شد، مگر كسى كه آنها را بشناسد و آنها نيز او را بشناسند، و هيچ‏كس وارد آتش نخواهد شد، مگر كسى كه آنها را منكر شود و آنها نيز منكر او شوند.( نهج‏البلاغه، خطبه 152)

    [53] ( 3). بنگريد به: خطبه 2، 131، 144 و 209 و حكمت 73 و 252. بدين آثار نيز بنگريد: علامه حلى، احقاق الحق، محمدى رى‏شهرى، ميزان الحكمه، ج 1، حديث 861.

    [54] ( 4). بنگريد به: نهج‏البلاغه، خطبه 144.

    [55] ( 1). كتاب الغدير، اثر علامه امينى را مى‏توان بهترين اثر در اثبات اين مدعا دانست.

    [56] ( 2). صدوق، خصال، باب الثلاثة، حديث 183.

    همچنین مطالبی با این موضوع را مطالعه نمایید

    • بایسته های اخلاقی در نهج البلاغه
    • مديريت و اخلاق مديران در نهج البلاغه
    • سيماي امام علي(ع) در مثنوي معنوي
    • امام علي علیه السلام مصداق كامل اسوه حسنه
    • خطوط كلى سياست (اصول ايجابى) از دیدگاه امام علی (ع)
    • آفات سیاست در نهج البلاغه

درباره ما